خداوندا ! دیگر نمیتوانم بدون تو زندگی کنم ، مرا دریاب !

خدای من

چهارشنبه 6 شهریور 1387 04:08 ق.ظ

نویسنده : سپیده
ارسال شده در: General ،

بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم دلم برایت تنگ شد Smiley

باز هم به یادت افتادم

باز هم خسته بودم

باز هم دوستت داشتم

باز هم احساس کردم که دوستم داری

حتی لحظه هایی که از یادت غافل میشم

باز هم آروم نگاهم میکنی و آروم میگی : من هستم

تو سخت ترین شرایط

وقتی که بهترین دوستام و حتی مادرم نتونست کمکم کنه

باز هم تو بودی که تنهام نذاشتی

تو اوج بی کسی هام

تمام زندگیم بودی

میخام فریاد بزنم

خــــــــــــــــــــــــــــــدایا  دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت  دارم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 اسفند 1387 06:07 ب.ظ

THE LOST MOMENT

سه شنبه 5 شهریور 1387 04:08 ق.ظ

نویسنده : سپیده
ارسال شده در: General ،
THE LOST MOMENT

The swamp of my room was murky
And I could hear the murmur of my blood in my veins,
My life was passing in a deep limbo,
This darkness lighted the sketch of my existence.

The door opened
And she blew into the room with her lantern,
She was an abandoned beauty
And I was expecting her arrival.
She was the formless dream of my life,

A perfume in my eye murmured,
And my veins stopped throbbing.
Every string that pointed at me
Burnt in the lantern’s flame:
Time was not passing in me,
I was naked and briny.

She hung lantern in the air,
She was seeking me in the light,
She crossed every spot in my room
But she couldn’t find me,
A breeze drank the flame of the lantern.

A wind was blowing
And I was placed in a sketch
And I appeared in the pitch darkness of my room.
For whom was I appearing?
She was no more there.
Did she mix with the dark spirit of the room?
I felt a warm perfume moving in my veins.
I felt she was watching me with her lost existence,
And how vainly I was searching the place?
She had been lost in an instant.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 اسفند 1387 06:07 ب.ظ

لحظه گمشده

سه شنبه 5 شهریور 1387 03:08 ق.ظ

نویسنده : سپیده
ارسال شده در: General ،

مرداب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگ‌هایم می‌شنیدم.
زندگی‌ام در تاریكی ژرفی می‌‌گذشت.
این تاریكی، طرح وجودم را روشن می‌كرد.

در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شده‌یی بود
و من دیده به راهش بودم:
رویای بی‌شكل زندگی‌ام بود.
عطری در چشمم زمزمه كرد.
رگ‌هایم از تپش افتاد.
همه رشته‌هایی كه مرا به من نشان می‌داد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمی‌گذشت.
شور برهنه‌یی بودم.

او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن‌ها می‌جست.
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت.
نسیمی شعله فانوس را نوشید.

وزشی می‌گذشت
و من در طرحی جا می‌گرفتم،
در تاریكی ژرف اتاقم پیدا می‌شدم.
پیدا، برای كه؟
او دیگر نبود.
آیا با روح تاریك اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ‌هایم جابه‌جا می‌شد.
حس كردم با هستی گمشده‌اش مرا می‌نگرد
و من چه بیهوده مكان را می‌كاوم:
آنی گم شده بود.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 اسفند 1387 06:14 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4