آرزو
شنبه 3 اسفند 1387 10:11 ق.ظ
دوست دارم بروم سربه سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
این قدر آیینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید.
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد.
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط...از حال زمین بی خبرم نگذارید..........!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
من چه میدانستم؟!!!
شنبه 3 اسفند 1387 09:44 ق.ظ
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست؟
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
و چه رویا هایی که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی،چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری...دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد
من به بی سامانی باد را می مانم !!من به سرگردانی ابر را می مانم
قصه بی سرو سامانی من باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت چه تهی دستی مرد
ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو؟بی تو مردم، مردم
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
وتکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد؟
افسوس کاشکی می دیدم سخن از مهر ِ من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار ِ سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت ِ فراموشی یا غرق غرور؟
سینه ام آیینه ای ست با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
من چه می دانستم هیبت باد ِ زمستانی هست؟
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزهی خ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست؟
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست؟
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
و چه رویا هایی که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی،چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری...دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد
من به بی سامانی باد را می مانم !!من به سرگردانی ابر را می مانم
قصه بی سرو سامانی من باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت چه تهی دستی مرد
ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو؟بی تو مردم، مردم
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
وتکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد؟
افسوس کاشکی می دیدم سخن از مهر ِ من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار ِ سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت ِ فراموشی یا غرق غرور؟
سینه ام آیینه ای ست با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
من چه می دانستم هیبت باد ِ زمستانی هست؟
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزهی خ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست؟
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

