خداوندا ! دیگر نمیتوانم بدون تو زندگی کنم ، مرا دریاب !

hi

سه شنبه 8 بهمن 1387 10:45 ق.ظ

نویسنده : سپیده
ارسال شده در: General ،

من در آن وحشت پائیزی چشمان تو پر پر شده ام. من از آن روز که دیوانه چشمان شرر بار تو ام مثل شمعی که به آشوب دلی می سوزد، همچو پروانه خود سوز به زنجیر شکر خند تو ام. نه که در مستی خاموش غزل های تو ام؟ نه که در خنده شیرین تو جان باخته ام؟ نه که در ساحل آرام تو مانوس تو ام؟ نه که در آینه میخندم و در عافیت ام؟ من ازین خستگی سایه موهوم پریشان حالم. نه کرانی پیداست! نه نسیمی به گذرگاه تنم می پیچد! دل من بسته ، تنم خسته ،به آشفتگی تنهایی است. نه کلامی بر لب! نه پیامی در جان نه نشانی بر جا نه امیدی در دل! من ندانسته به شوق سخن عشق تو دلباخته ام قصه رنج شقایق هایم یادگار سفر چلچله ها راز صدها دل هجران زده ام و در این ساحل تنها و خموش سایه ای در گذر پلک دو چشمان تو ام. من هنوزام که هنوز است تو را میخوانم من تو را می جویم من تو را میخواهم من به لبهای ترک خورده و خشکیده تو را میخوانم من هنوزام که هنوز است به آواز دلم میگویم،نگرانم نگرانم،نگرانم، نگران نگران سفر خاطر تو نگران شب تنهایی تو نگران دل غمگین تو ام. *** شبحی در گذر جاری رود لب خشکیده به آبی می زد تن دلخسته به امواج غرور نگران بود و دعایی بر لب دست هایی به نیایش و نماز و به آهستگی رود روان نگران دل غمگین تو بود !




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: en ،
آخرین ویرایش: جمعه 2 اسفند 1387 05:59 ب.ظ